10 ماهگی عروسکم
سلام قاصدک آرزوهایم ... سلام ستاره شب هایم ...
گل کوچکم، عشق را زمانی آموختم که عطر تن مادری را حس کردم که مادر بودن را به من آموخت ...
غنچه زیبایم ، هر روز شیرین تر و دلرباتر از قبل می شوی، هر روز قد می کشی ، هر روز کشف جدیدی از دنیا
داری. برایم
بخندف قهقهه هایی از ته دل، لبخندهایی ملیح ... من همه این ها را خریدارم . برایم حرف بزن از سر شوق ، آواز
بخوان حتی
اجازه داری گلایه کنی ... سرت را روی شانه ام ، یا نه دراز بکش روی زانوانم و حرف بزن، من همه حرف هایت را
خریدارم ...
دلم ضعف می رود برای دنیای مادری ... دنیایی که متعلق به خودت نیستی، همه جا حضور کسی را احساس
می کنی که آنقدر
بی پناه است که آغوش تو آرامش می کند ... آنقدر کوچک است که دست های تو هدایتش می کند ... آنقدر
ضعیف است که
شیره جان تو پرورشش می دهد ... مادری را دوست دارم ، چون به بودنم معنا می دهد ...
گلبرگ من 10 ماهه شدی .... بازیگوش و کنجکاو و دلت بازی می خواهد تا دنیایت را بیشتر و بهتر بشناسی و من
همبازی روزها
و شب های تو ...
دیگر به دورقمی شدن ماهگردت رسیده ایم ماه من . آری این زمان است که اینقدر زود می گذرد ... اولین ماهگرد
... دومین
ماهگرد و حال ... 10 امین ماهگرد نفس زندگی من ... و دوباره و دوباره از اعماق وجودم می گویم 10 امین
ماهگردت مبارک
خورشید آسمانم ...
پرنسس من این ماه دو اتفاق جالب و شیرین افتاد... اولیش جوانه زدن مروارید دهانت بود که به قدری حس
شیرینی به من داد
که قابل وصف نیست.
و دومین اتفاق جالب ادا کردن کامل کلمه بابا و به قدری قشنگ بیان می کنی که دل
من و بابا
هر دو برات ضعف میره.
دیگه کامل از پله های پایین؛ می تونی بیای بالا و ما رو هم به وجد میری. 
تاتی کردن و دست گرفتن به لبه میز و بلند شدن و در کشوها و کابینت ها رو باز کردن که دیگه جزو کارای
روزمره هست.

تاب سواری رو دوست داری و وقتی پارک می بریمت و تاب سوار میشی همش می خندی و دوست نداری
پیاده بشی.

تو خونه هم که هستی خودتو تکون میدی که یعنی میخواهی تاب سوار شی.
بستنی خوردنو خیلی
دوست داری و
با اینکه بعضی وقتا زیاد گاز میزنی و دهنت یخ میزنه و گریه می کنی؛ ولی بازم دوست داری بخوری و البته خودت
بستنیو
دستت بگیری. 

سوپ و فرنی و هم چنان دوست داری . این ماه بالاخره قلق تخم مرغ خوردنو
بدست آوردم.

این دفعه زرده رو با ماست بهت میدم و نسبت به دفعه های قبل که با شیر یا عادی بهت میدادم بهتر
میخوری، البته
اگه دوباره بد قلقی نکنی ...
کلماتی هم که میگی م َمَ ؛ ب َبَ ؛ بابا ؛ د َد َ؛ نَ ن َ؛ آقا و بو هست 
.
مسافرتی که این ماه رفتیم یزد بود که به خاطر عروسی پسر عموی من رفتیم. باباجی هم با ما اومد . مامانی اینا
هم بودن.
البته باباجی و بابا عروسی نیومدن به خاطر مامان جون و من و شما با مامانی اینا رفتیم.
شما که خیلی خوش سف
ر بودی
و کلا این مسافرت هم مثل مسافرت شمال اذیت نشدیم. 
یکی از روزای سفرمون که مصادف بود با چهارمین سالگرد
ازدواجمون رفتیم به حمام خان که البته این سالگرد با سال های قبل فرق داشت چون عطر حضور شما و البته برکت وجودت
حس و حال نابی به ما داده بود.

خلاصه این سفرم هم با وجود شما خوش گذشت.
راستی انگار هرچی بزرگ تر میشی وابستگیت به من بیشتر میشه درست مثل من که نفسام به نفس شما
گره میخوره؛ طوری
این وابستگی شما زیاده که شب تا صبح چندین بار شیر می خوری طوری که بعضی شبا من اصلا خواب راحت
ندارم ؛اما وقتی
صبح بلند میشی و میخندی تمام این سختی ها فراموش میشه ...


دیگه این گه عاشق نماز خوندن منی چون می تونی مهر برداری و بخوری ... البته اول که مهر برمیداری یه نگاه به
من میندازی
که ببینی عکس العمل من چیه. جالب که وقتی میگم مهر رو بده به مامان؛ دستاتو باز میکنی و مهر رو تو دست
من میزاری اما
بلافاصله بعدش برمیداری و میخوری ...



چند تا کلمه جدید هم بابا به شما یاد داده که مثلا میگه تلویزیون کجاست و شما هم به تلویزیون نگاه میکنی.
کلماتی مثل
لوستر، تلویزیون ،ساعت و ... . اینا هم ابتکار بابا هست دیگه ... 

خب دیگه بریم سراغ عکسا...
این عکس مال وقتیه که خونه بابایی اینا بودیم و شما به قدری تو بغل بابایی ملوس شه بودی که دلم نیومد
عکسش و نزارم


این عکس هم مال زمانی هست که تو راه یزد تو ماشینیم

این عکس هم مال وقتیه که میخواستیم بریم عروسی و تو خونه عمه من داشتیم حاضر میشویم



این عکسا هم مال تو سالن عروسیه ....





این عکسها هم مال سالگرد ازدواجمون و حمام خان هست....


این عکسا هم مال وقتیه که از یزد برگشتیم و خونه مامانی اینا هستیم که خاله مرجان ازت گرفته ...






و اما این عکسا شمایی و شیطنت ها و پیشرفت های این ماهت ....







مراحل باز کردن در کابینت توسط یسنای شیطون ....



اینم شیطونی خاص یسنا خانوم ....




و اما تو این عکس رفتی تو کمد بابا و دلت نمی خواست بیای پایین ...

این عکسا هم نشوند دهنده ی آینه که عاشق طی هستی و داری براندازش میکنی ...




این عکسها هم مال زمانی هست که من و شما دو تایی رفتیم پارک نهج البلاغه و من واسه اولین بار برات آبنبات خریدم ....


این عکسا هم تو خونه باباجی ازت گرفتیم که میخواستی بری بالای نردبان و گذاشتیم اون بالا و پایین هم نمی اومدی ...



این عکس هم خونه مامانی اینا ست که با نواری که خاله فاطمه داده دستت داری بازی می کنی ..

و اما این عکسا هم خونه خودمون هست که طبق معمول وقتی من در یخچالو باز کردم اومدی سمتش و داری کنجکاوی
می کنی . .. وای که عاشق خودتو و این شیطنت هات هستم ....








10 ماهگی عروسکم 
